تبليغاتX
:::::شعر و مطالب زیبا از همه جا :::::




















:::::شعر و مطالب زیبا از همه جا :::::

هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکردم جز در مقابل کسی که از من پرسید

تو کیستی؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:39 توسط فرشته | |

یافت مردی گورکن عمری دراز

سایلی گفتش که چیزی گوی باز


تا چو عمری گور کندی در مغاک

چه عجایب دیده ای در زیر خاک؟


گفت این دیدم عجایب حسب حال

کین سگ نفسم همی هفتاد سال


گور کندن دید و یک ساعت نمرد

یک دمم فرمان یک طاعت نبرد




نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:29 توسط فرشته | |

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود
.



مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود.




مراقب رفتارت باش که روش ات می شود.




مراقب روش ات باش که شخصیتت می شود.




مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:46 توسط فرشته | |

 

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

آراسته با شکل مهیبی سر و بر را


گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار

باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را


یا آنکه پدر پیر خودت را بکشی زاد

یا بشکنی از خواهر سینه و سر را


یا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغر

تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را


گفتا بکنم نکنم با پدر و خواهرم اینکار

لیکن به می از خویش کنم دفع ضرر را


جامی دو سه می خورد که شدخیره

ز مستی هم خواهر خود را زد وهم کشت پدر را


نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:47 توسط فرشته | |

عشق شما را همچون پوست دانه های گندم در آغوش میگیرد و شما را پاک میگرداند تا عر یانی اتان را آشکار کند.

شما را الک میکند تا از خس و خاشاک و پوسته هایتان جدا سازد.

شما را آرد میکند تا همچون برف پاک و سفید شوید.

شما را با اشکهایش خمیر میکند تا نرم گردید و آنگاه شما را در آتش مقدس خود میپزد تا نان مقدسی شوید برای سفره مقدس خداوند
.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:32 توسط فرشته | |

روزگاری در شهر باستانی اندیشه ها دو دانشمند زندگی میکردند که هر کدام از دانش دیگری نفرت داشت و آن را ناچیز میشمرد زیرا یکی مومن بود و به خدایان اعتقاد داشت

دیگری کافر بود ووجود خدایان را انکار میکرد.


روزی آن دو در میدان شهر با هم ملاقات کردند و در میان پیروان خوددرباره وجود خدایان یا عدم وجود آنها به بحث و مجادله پرداختند و پس از چند ساعت جدل هر یک به

راه خود رفتند و آنجا را ترک نمودند.همان شب کافر به معبد رفت و در برابر محراب زانو زد و برای اشتباهات گذشته اش از خدایان طلب آمرزش و بخشایش نمود.در همان

ساعت دانشمند مومن کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و سوزاند زیرا اعتقاداتش را از دست داده و کافر شده بود.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:38 توسط فرشته | |

خدا به سه طریق به دعا جواب میده:


میگه آره و آنچه که میخوای بهت میده


میگه نه و چیز بهتری بهت میده


میگه صبر کن و بهترین رو بهت میده

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:27 توسط فرشته | |

زمانی که شادی من به دنیا آمد او را در آغوش گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم:ای

همسایه ها!ای آشنایان بیایید بیایید و ببینید که امروز شادی من متولد شده است.

بیایید و این موجود شاد را که در مقابل خورشید میخندد ببینید.اما من بسیار شگفت زده شدم

زیرا هیچکس برای دیدن شادی من نیامد!


هفت ماه روی بام خانه ماندم و هر روز شادی ام را به همه اعلام میکردم اما کسی به صدایم

گوش نمی داد.بنابراین من و شادیم تنها ماندیم و کسی به ما توجه ای نکرد.


هنوز یک سال نگذشته بود که شادی ام از زندگی خسته و بیزار گشت.سپس هر روز رنگ

پریده تر و بیمارتر می شد زیرا زیبایی او جز در دل من در دل هیچکس جا نگرفت و جز قلب

من هیچ قلبی از عشق او به طپش نیفتاد و هیچ لبی جز لبهای من لب او را نبوسید.آن گاه

شادی من در تنهایی خویش جان سپرد و از آن پس هر گاه اندوهم را به یاد می آورم به یاد

شادی خود نیز می افتم.یاد و خاطره چیزی نیست جز یک برگ پاییزی که چند لحظه در باد

حرکت می کند و سپس برای مدتی طولانی در خاک مدفون میشود
!




نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:16 توسط فرشته | |

هنگامی که عشق شما را فرا میخواند به دنبالش بروید هر چند راهش سخت باشد.و هنگامی که

بالهایش شما را در آغوش کشید از او اطاعت کنید حتی اگر شمشیری میان پرهایش پنهان باشد

و هنگامی که عشق شما را با صدایی مهربان فرا میخواند او را باور کنید حتی اگر صدایش

رویای شما را از بین ببرد.همان گونه که باد شمالی باغ را به بیابان خشک تبدیل میکند زیرا

عشق همان طور که تاج بر سرتان میگذارد شما را به صلیب نیز میکشد و همان گونه که سبب

رشد و تعالی شما میگردد با خود نابودی هم به ارمغان می آورد و همچنان که از درخت

زندگیتان بالا میرود نازکترین شاخه های آن را در مقابل خورشید در آغوش میگیرد نوازش

میکند و به ریشه هایتان که در خاک فرو رفته اند فرود می آید و آنها را در آرامش شب به

حرکت وا می دارد
.

 

 








نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:21 توسط فرشته | |




آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است

در آسمان نیز نخواهد یافت .

خانه خدا جنب حانه ماست

و اثاث البیت او عشق است .. ( امیلی دیکنسن )


مَن كانَ في هذِه اَعْمي فَهُوَ في الاخرة اَعمي سوره اسراء - آيه ۷۲

هر كس در اين جهان نابينا باشد در جهان ديگر نيز نابينا خواهد بود.


هر كه امروز نبيند به جهان طلعت دوست

غالب آن است كه فرداش نباشد ديدار

سعدي



نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:58 توسط فرشته | |





هر گاه خداوند


تو را به لبه پرتگاهی برد


به او اعتماد کن


زیرا...


یا تو را از پشت می گیرد


یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت

«دکتر علی شریعتی»










نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:35 توسط فرشته | |

 

الهی در شب قبرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان


عطا کن دست بخشش همتت را

خجل از روی محتاجان مگردان


الهی کیفرم را میپذیرم

که از تو ذات خود را پس بگیرم


کمک کن که با نا حق نسازم

برای عشق و آزادی بمیرم


خدایم ای پناه لحظه هایم

صدایت میزنم بشنو صدایم







نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:15 توسط فرشته | |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:20 توسط فرشته | |

 

روزها فکر من این ست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم



از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم؟



مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم



جان که از عالم علوی ست یقین می دانم

رخت خود باز بر آنم که همان جا فگنم




م
رغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


ای خوش آن روز که پرواز کنم تا در دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم



کیست در گوش که او میشنود آوازم

یا کدامین که سخن مینهد اندر دهنم؟



نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:31 توسط فرشته | |

 

اشک در چشمان من طوفان غم دارد



                               خنده بر لب میزنم تا کس نداند حال من

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:29 توسط فرشته | |


Design By : Night Skin